خرید بک لینک

خدایا کفر نمی گویم .

پریشانم.

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم

اسیر زندگی کردی.

خداوندا...

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟

خداوندا ...

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آنطرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای

این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفرمی گویی

نمی گویی؟

خداوندا...

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه ی خلقت

از این بودن

از این بدعت

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا ...

تو می دانی که انسان بودن وماندن

در این دنیا چه دشوار است.

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و

از احساس سرشار است

البته من همیشه به امید تو زندگی معتقدم و مطمئنم با سعی و تلاش همه چی بدست میاد

برچسب: نویسنده: علی تاريخ: جمعه 13 مرداد 1391 ساعت: 18:34

صفحه بندی